هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هاني يكساله شد (90/11/5)

1390/11/18 9:37
نویسنده : از زبان هاني
1,072 بازدید
اشتراک گذاری


 

هاني يكساله شد ، اما نه خوابش تنظيم شد و نه فضولياش كم شد .

 

 امروز ٩٠/١١/٠٥، ماماني منو آماده كرد كه ببره واكسن بزنم و بعد از اون برم عكاسي تا يك عكس خوشگل از روز تولدم بندازم . (آخه ما اينجا آتليه ماتليه نداريم )

اما ماماني طبق تجربه اي كه قبلا از واكسن زدنم داشته به ذهنش رسيد كه ممكنه بعد از واكسن اينقدر گريه كنم كه ديگه حال و حوصله اي واسه عكس انداختنم نمونه  و به محض رسيدن خونه خوابم ببره پس واسه همين تصميم گرفت اول  منو ببره عكاسي عكسامو بگيرم بعد برم واكسن بزنم

مثل هميشه از خواب كه پا شدم زير چشام پف كرده و وقتي رفتم عكاسي ، عكاس گفت : مشخصه تازه از خواب پا شده ، بهتر نيست بري يك ساعت ديگه بياي ، مامانم زير بار نرفت و گفت نه بهترين فرصت الانه ، بنده خدا مامان حق داشت آخه بعد از عكاسي و واكسن من ،  قراره بره دانشگاه و آخرين امتحانشو بده به سلامتي ترم آخر دانشگاست و دقيقا امروز آخرين امتحانشه !

 رفتم جلو دوربين ، منم با دهان باز ذول زدم به دوربين و به نوري كه از پشت دوربين به من تابيده شده خيره شدم ، هر چه مامانم و عكاس منو صدا زدند ، ادا در آوردن كه بخندم فايده نداشت كه نداشت ، من نزديك به نيم ساعت تمام با دهان باز به دوربين ذول زدم ، عكاس ديگه خسته شد و با همين قيافه ازم عكس انداخت .

ببينيد ...

قشنگ شدي *** گل شدي ***شدي مثل عروسك ***

***عزيز من *** گل من ***

**** تولدت مبارك ***

 

خب بعد رفتم بهداشت ، اولي كه وارد شديم مامانم با يه خانمي احوالپرسي كرد و من هم به در و ديوار بهداشت و وسايل كه توش بود نگاه ميكردم و زير چشمي هم به اون خانمي كه مانتوي طوسي رنگ پوشيده بود نگاه انداختم و بعد مامانم منو گذاشت روي ترازو و اون خانم وزن و بعد قد منو چك كرد و برگشت به مامانم گفت:  ( وزن 11 كيلو 600 گرم -  قد 78 )، بعدش مامان جونم منو برد توي يه اتاق ديگه ، اونجا تا رفتم و خانمي را كه مانتوي سفيد رنگ پوشيده رو ديدم شروع كردم گريه كردن ، هنوز بهم دست نزده ، دست و پا ميزدم كه ماماني منو ازش دور كنه !

 

خب ترس داره ديگه ! آخه هر وقت ميام اينجاهمين خانم منو به گريه ميندازه .

 خب واكسنو كه زدم براي يه چند دقيقه محكم و بي وقفه گريه كردم و بعد ديگه انگار نه انگار كه واكسن زدم ، اينقده شيطوني كردم كه مامان بزرگم باورش نميشد من واكسن زدم .

اينم بعد از اينكه واكسنو زدم.

خب با اجازتون بعد از ظهر كه مامان از دانشگاه برگشت ، باز دوباره منو بهمراه دختر عمه (5 ساله ) برد عكاسي تا ببينه شايد بتونه خندمو در بياره و عكسام خوب بشه!

من كه محيط عكاسي ديگه واسم آشنا بود ، به محض وارد شدن به اونجا ديگه به چيزي زول نزدم بلكه از اينجا ميپريدم به اينجا واونجا ، تقريبا هر چي توي عكاسي بود دستكاري كردم ، مامانم هم از خجالت خيس عرق شده بود ، هر چه سعي كرد منو جلو دوربين روي صندلي جا بده نتونست .

بلاخره تونستن زوركي يه عكس ازم بندازن .

تصوير عكس را در آينده ميزارم ... فعلا جاش خالي باشه

* * * *

مامانم خيلي دلش ميخواست روز تولدمو واسم جشن بگيره ولي با خاطره اي كه از چند روز قبل 90/10/20موقع تولد بابايي ازم داشت ديگه جرات نكرد كيك تولد جلوم بزاره يا شمعي روشن كنه !

آخه اون روز آنقدر فضولي كردم كه كيك تولد بابايي خراب شد .

خلاصه كلي اذيتشون كردم كه  نفهميدن مزه ي كيك ها چطور بود و ماماني يادش رفت كادوي بابابي رو بهش بده !

ما اينيم ديگه !

 ****

اينجا فروشگاه دوچرخه ست  توي شهر ده شيخ (لامرد ) ، من تا دو چرخه ي قرمزه را ديدم چسپيدم بهش و بابايي زوركي منو ازش دور كرد . آخه عاشق رنگ قرمزم !


بابايي هم بهم قول داد حتما توي رنگ دوچرخم تجديد نظر كنه !

 

الان ظهره و مامانم هر كاري كرد نتونست منو بخوابونه .

ظهر به كنار ، شبها و بي خوابي هاي منو ببينيد !


اينجا ساعت 2:30 شبه و من بي خوابي به سرم زده ، از يك ساعت پيش بيدارم و دارم اتاق رو متر ميزنم و يه جورايي بهم ميريزم .

 

اينم يه نمونه از راه هاي پر كردن اوقات فراغت شبانه ي منه !


 

اينجا هم بعد از اينكه تمام اتاق رو دور زدم و بهم ريختم نشستم كه خستگي در كنم و بيسكويت  ميل كنم !

 

يه سري هم به وبلاگم زدمو و به روزش كردم !‌

ماماني ميگه از وقتي دنيا اومدم خيلي كم ميخوابيدم و در طول روز و شب مشكل اساسي من همين بي خوابيه !

و حتي براي تنظيم خوابم به فوق تخصص اطفال مراجعه كردن ، اما دكتر هم مثل هر دكتر ديگه اي ميگه : چون رشد هاني خوبه و طبق سدك رشدش خوب پيش رفته ، بي خوابياش يك امر طبيعيه و مشكلي نداره ، فقط فعاليتش زياده و بازيگوشه كه بايد تحمل بي خوابياشو بكنيد و اصلا بچه را مجبور به خواب نكنيد و صبر داشته باشيد.

به گفته ي دكتر : الكي نيست كه ميگن بهشت زير پاي مادره .

 

اينجا دارم واسه ماماني حرف ميزنم : ماما ، بابا ، آپ و هر كلمه اي كه بلدم رو واسه مامان جونم تكرار ميكنم .

 

اينجا چي نوشته ؟؟؟!

××××××××××××××


ساعت 16:00 عصر مورخ ٩٠/11/١٢با مامان و بابا داريم ميريم بندر عباس

از شهر خودمون كه حركت كرديم ساعت 10:00 شب رسيديم شهر گچين 15 كيلومتري بندرعباس ، البته ميتونستيم زودتر هم برسيم ولي چندبار براي رفع خستگي توي راه توقف كرديم شام خورديم و بعدش حركت كرديم تا رسيديم رفتيم  پيش پسر عمو( مجتبي مهربون ) ، منو پسر عمو يه عكس خوشگل با هم انداختيم .

 

اين هم چند نمونه از ژستام جلو پسر عمو !

 

 

فرداش رفتيم بندر ، هوا باروني بود و نم نم بارون ميومد ، شهر قشنگي بود بازارش خيلي خيلي شلوغ بود ، منم حسابي شلوغ كردم .

 

اينجا قبل از رفتنمونه ، منم شونه بابايي رو ورداشتم و موهامو شونه زدم !

 

و حالا بعد از برگشتمون ، شروع كردم به خرابكاري و ريخت و پاش تو خونه !

 

چقدر اين ميز اتو بلنده ، هر چه زور ميزنم نميشه روش بشينم !

 

قايم شدم توي كمد ديواري !


سلام ماماني ...

به محض اينكه پام ميرسه به مهمانسرا ،ميپرم توي كمد ديواري ، اينقده حال ميده !

 

اينجا هم مامان جونم منو خوشگل كرده كه بريم خونه عمو مرتضي ، دوست بابا جون !

قبل از برگشتنمون از بندر عباس ، رفتيم ميناب خونه عمو مرتضي !

 

اين داستان ادامه دارد ...


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

تارا حيدري
18 بهمن 90 15:38
خيلي قشنگ بود! آفرين به تو مامان مهربون هم قلم زيبايي داري و از زبون يه بچه خيلي قشنگ نوشتي و هم خلاقيتت خوبه به اميد روزي كه خود هاني جون بزرگ بشه و ادامه اين وبلاگ رو خودش بنويسه شاد باشيد
زهره
19 بهمن 90 10:17
تولدت مبارك هاني جون
اميدوارم هميشه سالم باشي و زير سايه پدر و مادر خوبت.
وبلاك جالبي بود مامان هاني ، موفق باشي


خاله زهره ، خاله تارا
دوووووووووووووووستتون دالم !
مهندس ابراهیمی
20 بهمن 90 0:03
زندگی دفتری ازخاطره هاست یک نفردردل شب یک نفردردل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفرهمسفرسختی هاست چشم تابازکنیم عمرمان میگذرد ماهمه همسفر ورهگذریم آنچه باقیست فقط خوبیهاست...
الهه
23 بهمن 90 8:11
خيلي خيلي قشنگ بود. آ‏رين به اين مامان باذوقت هاني كوچولو.
مامان گل هاني جونم، خسته نباشي.







ملشي ، خودت قشنگي خاله جون !